ببين كه دختری با مرام و با صفا سراغ داری؟ آن کلاسهای آخری که در دست تعمیر است برای خلوت عشاق این رشته جا سراغ داری؟ ........ ببخش آقا یک وکیل کار آشنا سراغ داری؟ در دادگاه خانواده چطور یک آشنا سراغ داری؟ عجب که فاصله یک بیت هم نشد عجب راستی به غیر از این شما دنیا سراغ داری؟ برای علاج خسته ی پر درد بی حوصله ای سیگار ، رفيق ، راستي ودكا سراغ داري؟ آخ اگر اين هم علاج نكند اين همه درد قدري سم يا كه آمپولي از هوا سراغ داري؟ قاصدک ... شعر مرا از بر کن بنشین روی نسیمی که ز احساس برون می آید برو آن گوشه باغ سمت آن نرگس مست که ز تنهایی خود دلتنگ است و بخوان در گوشش و بگو باور کن یک نفر یاد تو را دمی از دل نبرد ... بمـــان ای شب که تاریکـــی و بیداری دلــــم خـواهد بــرو ای مه که اندوه شب تـــــــــاری دلـــم خواهــد بیــــا ای غـــم بیا ای مــونس شبهــای تـــــار مـــــن کــه امشب از تو همدردی و همکاری دلــم خواهـــد بسوز ای جـــان که جانی آتش افــــروز آرزو دارم بکاه ای تـن که رنجوری و بیمــاری دلــــم خــواهـد بــــرنجـــان و بـنالانــــم بگــــریــــان و بســوزانــم کــه سوز و اشک وآه و ناله و زاری دلم خــواهـــد کنـــار و بوس و آغوش تو آرزانــی به بــــی دردان کـــه دنیای دردم عـــاشق آزرای دلـــــــم خــواهــــد غـــم عشق کـــرامات کـــرده جــــــــان و دل مـا را کــــه حق نشناسم ار یک ذره غمخواری دلم خواهـد بجـــز روی تو و مــوی تــو و چشـــم نکــوی تــــو زهـــر چه در دو عــالم هست بیــزاری دلم خواهــد
و مرغ افسانه از آن بيرون پريد.
ميان بيداري و خواب
پرتاب شده بود.
بيراهه فضا را پيمود،
چرخي زد
و كنار مردابي به زمين نشست.
تپش هايش با مرداب آميخت.
مرداب كم كم زيبا شد.
گياهي در آن روييد،
گياهي تاريك و زيبا.
مرغ افسانه سينه خود را شكافت:
تهي درونش شبيه گياهي بود .
شكاف سينه اش را با پرها پوشاند.
وجودش تلخ شد:
خلوت شفافش كدر شده بود.
چرا آمد ؟
از روي زمين پر كشيد،
بيراهه اي را پيمود
و از پنجره اي به درون رفت.
مرد، آنجا بود.
انتظاري در رگ هايش صدا مي كرد.
مرغ افسانه از پنجره فرود آمد،
سينه او را شكافت
و به درون او رفت.
او از شكاف سينه اش نگريست:
درونش تاريك و زيبا شده بود.
و به روح خطا شباهت داشت.
شكاف سينه اش را با پيراهن خود پوشاند،
در فضا به پرواز آمد
و اتاق را در روشني اضظراب تنها گذاشت.
مرغ افسانه بر بام گمشده اي نشسته بود.
وزشي بر تار و پودش گذشت:
گياهي در خلوت درونش روييد،
از شكاف سينه اش سر بيرون گشيد
و برگ هايش را در ته آسمان گم كرد.
زندگي اش در رگ هاي گياه بالا مي رفت.
اوجي صدايش مي زد.
گياه از شكاف سينه اش به درون رفت
و مرغ افسانه شكاف را با پرها پوشاند.
بال هايش را گشود
و خود را به بيراهه فضا سپرد.
گنبدي زير نگاهش جان گرفت.
چرخي زد
و از در معبد به درون رفت.
فضا با روشني بيرنگي پر بود.
برابر محراب
و همي نوسان يافت:
از همه لحظه هاي زندگي اش محرابي گذشته بود
و همه روياهايش در محرابي خاموش شده بود.
خودش را در مرز يك رويا ديد.
به خاك افتاد.
لحظه اي در فراموشي ريخت.
سر برداشت:
محراب زيبا شده بود.
پرتويي در مرمر محراب ديد
تاريك و زيبا.
ناشناسي خود را آشفته ديد.
چرا آمد؟
بال هايش را گشود
و محراب را در خاموشي معبد رها كرد.
زن در جاده اي مي رفت.
پيامي در سر راهش بود:
مرغي بر فراز سرش فرود آمد.
زن ميان دو رويا عريان شد.
مرغ افسانه سينه او را شكافت
و به درون رفت.
زن در فضا به پرواز آمد.
مرد در اتاقش بود.
انتظاري در رگ هايش صدا مي كرد
و چشمانش از دهليز يك رويا بيرون مي خزيد.
زني از پنجره فرود آمد
تاريك و زيبا.
به روح خطا شباهت داشت.
مرد به چشمانش نگريست:
همه خواب هايش در ته آنها جا مانده بود.
مرغ افسانه از شكاف سينه زن بيرون پريد
و نگاهش به سايه آنها افتاد.
گفتي سياه پرده توري بود
كه روي وجودش افتاده بود.
چرا آمد؟
بال هايش را گشود
و اتاق را در بهت يك رويا گم كرد.
مرد تنها بود.
تصويري به ديوار اتاقش مي كشيد.
وجودش ميان آغاز و انجامي در نوسان بود.
وزشي نا پيدا مي گذشت:
تصوير كم كم زيبا ميشد
و بر نوسان دردناكي پايان مي داد.
مرغ افسانه آمده بود.
اتاق را خالي ديد.
و خودش را در جاي ديگر يافت.
آيا تصوير
دامي نبود
كه همه زندگي مرغ افسانه در آن افتاده بود؟
چرا آمد؟
بال هايش را گشود
و اتاق را در خنده تصوير از ياد برد.
مرد در بستر خود خوابيده بود.
وجودش به مردابي شباهت داشت.
درختي در چشمانش روييده بود
و شاخ و برگش فضا را پر مي كرد.
رگ هاي درخت
از زندگي گمشده اي پر بود.
بر شاخ درخت
مرغ افسانه نشسته بود.
از شكاف سينه اش به درون نگريست:
تهي درونش شبيه درختي بود.
شكاف سينه اش را با پرها پوشاند،
بال هايش را گشود
و شاخه را در ناشناسي فضا تنها گذاشت.
درختي ميان دو لحظه مي پژمرد.
اتاقي با آستانه خود مي رسيد.
مرغي به بيراهه فضا را مي پيمود.
و پنجره اي در مرز شب و روز گم شده بود.
| Design By : Pichak |


